تنهایی ارغوان

تنهائی ارغوان
در خلوت بامدادی باران
بیداری روشن خروس صبح
خواب خوش قریه را
سلامی داد
در جنگل بیکرانه مرغی خواند :
( با نغمهء خرد روشنی ،
پر شور )
تنهائی ارغوان چه شیرین ست
بر یال کریوه های دشت دور .
۱۳۴۵/۱۱/۵
کتاب اینترنتی از زبان برگ اثر شفیعی کدکنی

تنهائی ارغوان
در خلوت بامدادی باران
بیداری روشن خروس صبح
خواب خوش قریه را
سلامی داد
در جنگل بیکرانه مرغی خواند :
( با نغمهء خرد روشنی ،
پر شور )
تنهائی ارغوان چه شیرین ست
بر یال کریوه های دشت دور .
۱۳۴۵/۱۱/۵

برگ از زبان باد
این چرخ چاه کهنهء کاریز
با ریسمان پر گره خویش
- این یادگارهای صد قهر و آشتی
یادآور شفاعت دستان روستائی -
این خشکدشت را سیراب می کند ؟
در هر گره ، نشان امیدی ست .
وانسوی هر امیدی یاسی .
در جمع این گره ها ،
پیوند آشنائی دیرینه استوار .
آن سو ، درخت تشنه لبی برگهاش را ،
از تشنگی فشرده بهم
- کرده گوشها ،
تا بشنود ترانهء جوئی که خشک شد
اما دریغ زمزمه ای نیست .
وان سویتر فتاده شیار افزار
با تخته پاره های شکسته .
در هرم نیمروز ،
خیل هزارگان ملخها ،
- این مرکبان تندرو قحط و خشکسال -
از دور و دور دست فراخای دشت را ،
محدود می کنند .
ای باد ای صبورترین سالک طریق !
ای خضر ناشناس ، که گاهی به شاخ بید ،
گاهی به موج برکه و گاهی به خواب گرد ،
« دیدار می نمائی و پرهیز می کنی » *
ایام تشنه کامی ما را ،
از یاسهای ساحل دریاچه ها مپرس
آنجا که از شکوفه شکر ریز می کنی .
مشهد مرداد ۱۳۴۴
----------------------------------------
* از سعدی است
تصویر
زلال روشن چشمانش
- آبشار کبود -
که آیتی ست به تصویر بیم و شرم و شکوه
نگاه ترد گوزنی ست
کز بلند ستیغ
در آب می نگرد
عبور سایهء صیاد را
ز دامن کوه .
آذر ۱۳۴۵
مرثیهء درخت
دیگر کدام روزنه دیگر کدام صبح
خواب بلند و تیرهء دریا را
- آشفته و عبوس -
تعبیر می کند ؟
من می شنیدم از لب برگ
- این زبان سبز -
در خواب نیمشب که سرودش را
در آب جویبار ، بدینگونه شسته بود :
- در سوکت ای درخت تناور !
ای آیت خجستهء در خویش زیستن !
ما را
حتی امان گریه ندادند .
من ، اولین سپیدهء بیدار باغ را
- آمیخته به خون طراوت -
در خواب برگهای تو دیدم
من ، اولین ترنم مرغان صبح را
-بیدار روشنائی رویان رودبار -
در گل فشانی تو شنیدم .
دیدند بادها
کان شاخ و برگهای مقدس
- این سال و سالیان که شبی مرگواره بود -
در سایهء حصار تو پوسید
دیوار ،
دیوار بیکرانی تنهائی تو -
یا
دیوار باستانی تردیدهای من
نگذاشت شاخه های تو دیگر
در خندهء سپیده ببالند
حتی ،
نگذاشت قمریان پریشان
( اینان که مرگ یک گل نرگس را
یک ماه پیشتر
آنسان گریستند )
در سوک ساکت تو بنالند .
گیرم ،
بیرون ازین حصار کسی نیست
گیرم دران کرانه نگویند
کاین موج روشنائی مشرق
- بر نخلهای تشنهء صحرا ، یمن ، عدن . . .
یا آبهای ساحلی نیل -
از بخشش کدام سپیده ست
اما ،
من از نگاه آینه
- هر چند تیره ، تار -
شرمنده ام که : آه
در سوکت ای درخت تناور ،
ای آیت خجستهء در خویش زیستن ،
بالیدن و شکفتن ،
در خویش بارور شدن از خویش ،
در خاک خویش ریشه دواندن
ما را
حتی امان گریه ندادند .
۱۳۴۵/۱۲/۱۵

در شمیم صبح
در دوردست ، آمدن روز
- شعر بلند و روشن بیداری -
تضمینی از ترانهء شیرین جویبار
ترجیع یک درخت صنوبر
با واژه های سیره و سارش
همواره در ترنم -
با صخره های قافیه ای استوار .
آفاق ، می سراید
شعری برای تو
شعری برای من
و یک هجای روشن خونرنگ گاه گاه
در شعر او
به شادی
تکرار می شود .
اینک تمام شعر :
در ذهن آب و آبی مشرق :
صبح آمده ست و هستی بیدار می شود .